چهارشنبه، ۱۲ شهریور ۱۴۰۴

وقتی با کشیش «کلیل ساکاکنی»، مشاور سوگ حیوانات خانگی و بنیانگذار موسسه Animal Talks, Inc.، صحبت میکنم، انتظار ندارم وارد یک جلسه درمانی شوم. هدف من این است که از او بپرسم چرا غم از دست دادن حیوان خانگی “جور دیگری” است. چرا این غم بلافاصله درد، اشک و حس شرم را به وجود میآورد، در حالی که شاید در مورد مرگهای دیگر اینطور نباشد؟ و چرا حتی سالها بعد، این درد اینقدر عمیق است؟
من انتظار داشتم ساکاکنی جوابی روتین و کلیشهای بدهد: حیوانات خانگی پیچیدگی ندارند، دوست داشتنشان راحت است، پس سوگ از دست دادنشان هم سادهتر است.
اما او اینطور نمیگوید. در واقع، او بلافاصله اشاره میکند که سوگ حیوانات خانگی پیچیده است، چون به تمام تجربههای سوگ در زندگی انسان گره خورده است. او میگوید وقتی حیوانی میمیرد، ممکن است ناگهان احساس گناه کنیم که چرا برای یک سگ یا گربه اینقدر گریه میکنیم، در حالی که شاید برای از دست دادن یک پدر یا مادربزرگ اینقدر آشکارا اشک نریختیم. و فکر کردن به این موضوع، درد را چند برابر میکند.
او میگوید: «از دست دادن حیوان خانگی، در ۹۹.۸ درصد مواقع، سوگهای حلنشده قبلی را فعال میکند. به همین دلیل، ما نمیتوانیم به طور کامل سوگواری کنیم، چون سوگ امروز را با سوگی که برای مرگ مادرمان داشتیم مقایسه میکنیم و میبینیم آن سوگ به این شدت نبوده، پس احساس گناه میکنیم.»
و سپس از من درباره تاریخچه سوگهایم پرسید. ناگهان به او گفتم که مربی روزنامهنگاری و در حکم پدرم در دبیرستان (که به او «کاری» میگفتیم)، وقتی ۱۷ ساله بودم خودکشی کرد. من یکی از آخرین افرادی بودم که با او صحبت کردم.
تا به امروز برایم سخت است که بگویم «کاری» چقدر برایم مهم بود و غم از دست دادنش را در خودم سرکوب میکنم. احساس میکنم غمگین بودن برای مرگ یک معلم، در حالی که دوستان نزدیکم پدر و مادر یا خواهر و برادرشان را از دست دادهاند، بیادبانه و بیرحمانه است. به خاطر این حس گناه، آن غم همیشه مثل یک دست شکسته است که هرگز به درستی جوش نخورده است.
ساکاکنی میگوید داستان من دقیقاً همان دلیلی است که سوگ حیوانات خانگی برای خیلی از مردم اینقدر بزرگ به نظر میرسد. وقتی سگ دوران کودکیام، سینامون، مرد، فوراً به «کاری» فکر کردم. همان شرمی را که برای «کاری» داشتم، در مورد سینامون هم احساس کردم و آن شکافهای قدیمی و التیامنیافته کمی درد گرفت.
سوگ یک پدیده پیچیده است و این یکی از دلایلی است که وقتی حیوان خانگی میمیرد، اینقدر شدید احساس میشود. اما البته، عوامل دیگری هم در کارند که باعث میشوند سوگ حیوانات خانگی اینقدر غیرقابل تحمل باشد.
این یک جواب واضح و درست است. ما انسانها به هم نیاز داریم، اما کامل نیستیم. اشتباه میکنیم، درد میکشیم و گاهی بدون اینکه متوجه شویم، آسیب میزنیم. اما حیوانات خانگی؟ آنها هرگز چیزی به ما نمیگویند که نیمهشب از خواب بپریم و تمام کارهایمان و ارزش خودمان را زیر سوال ببریم.
ساکاکنی میگوید: «در رابطه با آنها هیچ قضاوتی، هیچ خیانتی، هیچ انتقادی وجود ندارد. آنها نمیگویند 'چرا امروز این لباس را پوشیدی؟' یا 'چرا آن حرف را به آن فرد زدی؟'. این چیزها وجود ندارد.» او اضافه میکند که رابطه ما با حیوانات خانگی "نزدیکترین چیزی است که به عشق خالص و بیشائبه تجربه میکنیم، بنابراین وقتی آن از بین میرود، ما بخش بهتر وجود خودمان را از دست دادهایم، آن بخشی که همیشه برای آن تلاش میکردیم و نمیتوانستیم در روابط انسانی به دست بیاوریم."
علاوه بر این، حیوانات خانگی در آسیبپذیرترین لحظات زندگیمان با ما هستند. «کلسی لمی»، مددکار اجتماعی، سگش «چارلی» را وقتی در دهه ۲۰ سالگیاش بود به خانه آورد. در آن زمان مجرد بود و «چارلی» شریک زندگیاش شد و به او کمک کرد تا روزهای تاریک قرنطینه کووید را پشت سر بگذارد.
او میگوید: «واقعاً نمیدانم سلامت روانم بدون او دوام میآورد یا نه. من همیشه با افسردگی و اضطراب دست و پنجه نرم میکردم و کووید باعث شد بیشتر با افکارم تنها باشم. اما چارلی به من دلیلی داد تا هر روز صبح بیدار شوم، بیرون بروم، هوای تازه تنفس کنم و کنار دریاچه بنشینم.»
در سال ۲۰۲۲، لمی مجبور شد با «چارلی» خداحافظی کند. «از همسر فعلی و بهترین دوستم خواستم که وقتی زمان مرگ چارلی فرا رسید به من اطلاع دهند. سخت بود، چون او دورههایی از انرژی بیشتر داشت و بعد دوباره حالش بد میشد. یک نوسان دائمی بود.»
وقتی زمان خداحافظی فرا رسید، همسر لمی با او صادقانه صحبت کرد. «شنیدن آن حرف سخت بود، اما من از آن مکالمه بسیار سپاسگزارم. دیدگاهم را تغییر داد. چقدر خوششانسم که چارلی را اینقدر دوست داشتم که حالا از دست دادنش اینقدر دردناک است؟»
پس از چنین سوگ عمیقی، یک نفر از کجا باید شروع به التیام کند؟ ساکاکنی وقتی با یک مراجعهکننده کار میکند، از آنها میخواهد از همان ابتدا شروع کنند؛ یعنی از ابتدای داستان غمشان. از آنها میخواهد جزئیات ملاقات با حیوان خانگیشان، زندگی مشترکشان، چگونگی مرگش و آخرین سفر به دامپزشکی را بنویسند.
سپس به سراغ ریشههای رنج مراجعهکننده میروند. برای مثال، مراجعهکننده ممکن است برای صحبت با دامپزشک حیوان و پردازش اتفاقات روز اتانازی وقت بگیرد. این کار به مراجعان اجازه میدهد تا «پیوستگی غم» را درک کنند، به جای اینکه سعی کنند از یک رویداد آسیبزا عبور کنند.
ساکاکنی آرزو میکرد وقتی گربهاش، «کایرو»، مرد و او به افسردگی عمیق فرو رفت، چنین کمکی دریافت میکرد. او به چندین درمانگر مراجعه کرد، اما هیچکس تشخیص نداد که مشکل اصلی او چه بود: «غم از دست دادن حیوان خانگی یک بیماری روانی نیست. یک قلب شکسته است. هیچ چیز اشتباهی در مورد شما وجود ندارد.»
مرگ حیوان خانگی مانند هر مرگ دیگری است که تجربه میکنیم؛ ما همان غم و رنج را احساس میکنیم. اما به عنوان یک جامعه، ما به آن بهای یکسانی نمیدهیم. وقتی یکی از اعضای خانواده را از دست میدهیم، شاید از محل کار مرخصی بگیریم، کارتهای تسلیت دریافت میکنیم. اما وقتی حیوان خانگیمان میمیرد، آیا چنین اتفاقی میافتد؟ معمولاً نه.
«ای.بی. بارتلس»، نویسنده کتاب «غم خوب: درباره دوست داشتن حیوانات خانگی، در این دنیا و آن دنیا»، به اهمیت «ختم» اشاره میکند و میافزاید که به عنوان یک جامعه، ما «مراسم یکسانی» برای مرگ حیوان خانگی نداریم که برای مرگ انسان داریم. او به من میگوید: «مثلاً سگت میمیرد و تو روز بعد به سر کار میروی انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. تو مراسم یادبود یا ختم نداری و این مراسمها به ما کمک میکنند، درست است؟ به همین دلیل آنها را انجام میدهیم.»
ساکاکنی تأکید میکند که از دست دادن، به معنای پایان رابطه نیست. در واقع، او میگوید انجام کارهایی مانند کاشتن یک درخت (همانطور که خودش برای گربهاش، کایرو، انجام داد)، میتواند خاطره آنها را زنده نگه دارد. بنابراین، حتی اگر «آلیس داوز» دیگر هرگز «نورا» را نبیند، میتواند او را از طریق یک چیز ملموس به یاد آورد.
او میگوید: «از دست دادن، رابطه را پایان نمیدهد، پس چگونه آن را زنده نگه میداری؟ چیزی به نام "ختم" وجود ندارد. این یک مصالحهاست. شما با از دست دادن در زندگی خود مصالحه میکنید و به زندگی ادامه میدهید.»
بارتلس میگوید دلیل بزرگی که مردم در مورد از دست دادن حیوان خانگی احساس شرم میکنند، این است که جامعه آن را «کمتر» از انواع دیگر غمها ارزشگذاری میکند.
او نیز مانند ساکاکنی به تمایل ما برای مقایسه غمها اشاره میکند: «اوه، نباید اینقدر غمگین باشم، فقط یک گربه بود، فقط یک سگ بود. مامان دوست من سال پیش فوت کرد، چرا من دارم برای سگم گریه میکنم در حالی که مامان خودم هنوز زنده است؟» بنابراین، فکر میکنم مردم به اندازه کافی در مورد مرگ حیوانات خانگیشان صحبت نمیکنند، چون کمی خجالتزده هستند یا جامعه آنها را شرطی کرده که فکر کنند این یک مرگ مهم نیست.
وقتی من در اینستاگرام از مردم خواستم منابعی برای این داستان به من معرفی کنند، با تعداد زیادی پیام مواجه شدم. برخی از مردم حرف زیادی برای گفتن نداشتند، جز اینکه چقدر از از دست دادن حیوان خانگیشان، حتی دههها بعد، دلشکستهاند. آنها فقط میخواستند با کسی صحبت کنند که به حرفهایشان گوش دهد و از اینکه من این سؤال را پرسیده بودم، خوشحال بودند.
شاید در نهایت، آنچه واقعاً نیاز داریم این است که درباره آن صحبت کنیم. لمی میگوید بعد از اینکه چارلی مرد، افرادی در زندگیاش بودند که میدانستند این فقدان چقدر او را تحت تأثیر قرار داده است و آنها با خوشحالی به خاطرههایش گوش دادند.
او میگوید: «چه چیزی به طور تصادفی من را به یاد او بیندازد، چه یک خاطره فیسبوکی با عکسی از او که روی صفحهام ظاهر میشود، من عاشق صحبت کردن درباره او هستم. فکر کردن به خاطرههای شاد راهی برای گرامی داشتن اوست… چقدر خوششانسم که توانستم دوستش داشته باشم و او نیز مرا دوست داشته باشد؟ زندگی در دنیایی که چارلی بهترین دوست من بود، واقعاً زیباست.»